خرید بک لینک

درباره سایت

بازیچه تقدیر

سلام دوستان خوش اومدین من داستانای خودموگاهی اوقات مینویسم امیدوارم اگه مایل بودیدوخوندیدنظریادتون نره

امکانات وب


رفت ندیدوزیرپایش شکست دل دختررا.....

گریست آرام،بی صدادرتاریکی شب به یادپسر....

خوردکردغرورش را،احساسش را،فراموش کردعلاقه ی دختررا....

تنهاماندچشم انتظارهمیشگیش بود،غمگین بودازرفتن پسر......

پسربرگشت

برای اولین باربرای دخترگل سرخی خریده بود.....

دنبالش گشت همه جارازیرپاگذاشت امادختررانیافت.....

پسرمتعجب به قبرستان نزدیک شد.....

مزاری رادیدرویش نوشته بودآرامگاه عشق.....

پسرزانوزداین دفعه اوارام ،بی صدا درتنهایی وخلوت خودبه یاددخترگریست.....

دورشد

دردوردست ها بارهادل نوشته ی دخترراخواند:

برای آغوش من دستانش راحتی بازنکردامابرای دیگری کمربندش رانیز بازکرد...

چه تلخه توتنهایی شرمنده اونی بشی که یه روز التماس باتوبودن رومیکرده....

دخترتمام دنیایش رامی بخشیدتاپسربااوباشداما....

خیلی دیربودبرای فهمیدن عشق دختر.....

حالاکیادارن میگن دنیااگه معرفت داشت اسمش دخترونه نمیشد؟؟؟

واقعامعرفت روبایدازشماپسرایادگرفت...

برچسب: چشم"به"راه", نویسنده: nasim تاريخ: 6 / 1 ساعت: 2:01 PM

صفحه بندی