خرید بک لینک

درباره سایت

بازیچه تقدیر

سلام دوستان خوش اومدین من داستانای خودموگاهی اوقات مینویسم امیدوارم اگه مایل بودیدوخوندیدنظریادتون نره

امکانات وب

نمیدونم چراقلبم داره ازسینم درمیاد؟؟نفسم حبس شده بودتوسینم که مامانم صدام کرد.

مامان:مایاجان شربتاروبیار.

واردپذیرایی شدم.واه واه این خواهرش کیمیاخیلی افاده ای،مادرشم بدنیست به قول کامیاب که میگه:مجبوره چون منودوست داره ومنم تورودوست دارم دوست داشته باشه.اماپدرش که عضوخنثی جلست.وامامیریسم به خودش که عشق زندگیمه ونیازبه توضیح نیست.

شربتارویکی یکی جلوشون گرفتم.

افسانه جون<مادرش>:مرسی دخترم.

پدرش:زنده باشی عروس گلم.

کیمیافقط به یه چشم غره بزرگ اکتفاکردومنم بایه پوزخندجوابشودادم.

ودرآخرسرکامیاب:مرسی خانومی.

آروم گفتم:فقط خانومی؟

داشتم میرفتم که اونم آروم اضافه کرد:خانومم.

بااین حرفش کیلوکیلوقندتودلم آب شد.دیگه بحثای بزرگتراکه میگفتن مهریه چه قدباشه ومراسم کجا باشه وازاین حرفا.ولی کامیاب خیره توصورت من بودومنم دقیقه به دقیقه قرمزترمیشدم.

ادامه دارد......

برچسب: بازیچه"تقدیر, نویسنده: nasim تاريخ: 3 / 4 ساعت: 9:53 PM

صفحه بندی