بازیچه تقدیر

متن مرتبط با «عشق» در سایت بازیچه تقدیر نوشته شده است

بخش آخرتاوان عشق پنهان

  • نیلوبلاگ

    اینم قسمت پایانی داستانم.... لطفابرای خوندش به ادامه ی مطلب بروید..... نظریادتون نره.... ...

    ادامه مطلب
  • تاوان عشق پنهان ادامه فصل1

  • نیلوبلاگ

    اینم بقیه داستانم...لطفابرای خوندش به ادامه ی مطلب بروید نظربذارین دیگه دوستان...

    ادامه مطلب
  • تاوان عشق پنهان

  • نیلوبلاگ

    راستش من عاشق داستان نویسیم اینم یکی ازبهترین داستانایی که بنظرخودم نوشتم.... نظریادتون نره خواهشا.... درمورددختری به نام النازکه عاشق یه پسره به اسم حسام ،حسامم اونودوس داره امامتاسفانه النازفردای خواستگاری حسام میفهمه که..... خب اینم خلاصه ای ازداستانم بود....لطفاشماهایی که اهل کتابین،رمان میخونین نظربدین تاجالب تربشه یاحتی کمکم کنید باهم بنویسم.....بوووووووووووووس ...

    ادامه مطلب
  • شهروخبرکنین بیان عشقم داره عروس میشه

  • نیلوبلاگ

    دیگه خسته شده بودم،هرجاکه میرفتم دنبالم میومد.منتظرفرصت مناسب بودم که کسی نباشه تابهش بگم چرادنبالم میکنه؟؟ تااینکه ازدانشگاه خارج شدم چندقدمی ازدردانشگاه دورنشده بودم که شنیدم صدام میزنه:ببخشیدخانم صارمی،میشه یک لحظه صبرکنید؟ وقتی دیدمش شناختمش،اسمش پیمان صادقیه.دانشجوی ترم بالایی رشته خودم بود. گفتم:بفرمایید.اقای صادقی چراهرجامیرم دنبالم میاین؟باشناختی که ازتون دارم فکرنمیکنم اهل اینجورکاراباشید! توچشاش اشک جمع شده بود باسنگ جلوی پاش بازی میکردوبعدبالحنی ازروی ناراحتی گفت:دوستتون مهلا کجاست؟چندوقت پیش ما باهم دوس شدیم البته فکربدنکنیدا،بخداقصدم ازدواجه به خودشم گفتم. خشکم زده بود.چی میتونستم بگم؟باورم نمیشدمهلاچنین کاری کرده باشه. بااهی گفتم:هملاچندهفته ای میشه که نامزدکرده. وبعدب...

    ادامه مطلب
  • توعشق بینمان راازبین بردی

  • نیلوبلاگ

    سردم بوددیگه نمیتونستم توی این هوای سردو بارونی منتظرت بمونم. چندقدمی جلوتررفتم وای خدایاباورم نمیشه این تویی که بایکی دیگه داری میری؟؟انگارکه دنیاروسرم خراب شد ولی بهت هیچی نگفتم وفقط ازکنارت گذشتم. شب بهت اس دادولی توجوابموخیلی سرددادی،دلم شکست بهت گفتم:میلادترخداچی شده؟ گفتی"هیچی فقط دیگه بهت علاقه ندارم. گفتم:باشه،ولی فقط بذاربه عنوان خواهروبرادر بهم اس بدین ومن ببینمت. ولی گفتی:خانم بروپی زندگیت،چرانمیفهمی دوست ندارم. اون شب کلی بهت التماس کردم امااصلافایده ای نداشت چندمدت گذشت ومن به کمک بهترین دوستم پریاتونستم توروفراموش کنم. اماتودوباره اومدی سراغم وگفتی:ترخدانسترن برگرد پیشم،هیچ کی مث تونمیشه....... ولی بهت گفتم: من آغوش کسی رامیخواهم که بوی بی کسی بدهد نه...

    ادامه مطلب
  • عشق...

  • نیلوبلاگ

    راستش تازگیاخیلیاازم این سوالومیپرسن تاحالاعاشق شدی؟عاشق کی؟خب منم میگم نه یعنی اگرم شدم تووبلاگم هست.اتفاقااسمش هست تووبم توپستeshgh man میتونین ببینینش.ولی همه ی عاشقارودرک میکنم بوس بوس...

    ادامه مطلب
  • عشق

  • نیلوبلاگ

                    آن چنان محودوچشمان خمارم که توگویی                        به جهان جزنگه عاشق توندیدم       انچنان مست نوای صدایت که توگویی                        به چزان نغمه ی زیبانشنیدم               نه ندیدم نشنیدم به جزان مست نوایت             &nbs...

    ادامه مطلب
  • عشق

  • نیلوبلاگ

    د و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی. مرد جوان: منو محکم بگیر. زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه. روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. ...

    ادامه مطلب
  • پسرابه افتخارعشقشون نظربذارن

  • نیلوبلاگ

      به سلامتی پسری که وقتی پلیس گرفتش.گفت خانم کی باشن؟ گفت عشقمه کجابایدبیام؟...

    ادامه مطلب
  • عشق تاپای جان

  • نیلوبلاگ

    روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است. شیوانا پرسید: چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با همدیگر وصلت کرده اند؟ مرد ثروتمند پاسخ داد: این پسر شیفته‌ی دخترم است و برای ازدواج با او خودش را عاشق و دلداده نشان داده و به همین دلیل دل دخترم را ربوده است. درحالی که پسر یکی از دوستانم، هم نجیب است و هم عاقل، با اصرار می‌خواهد با دخترم ازدواج کند اما دخترم می‌گوید او بیش از حد جدی نیست و شور و جنون جوانی در حرکات و رفتارش وجود ندارد. اما این پسر بیکار هرچه ندارد دیوانگی و شور و عشق جوانی‌اش بی‌نظیر است. دخترم را نصیحت می‌کنم که فریب ...

    ادامه مطلب
  • رنگ عشق

  • نیلوبلاگ

    دختري بود نابينا که از خودش تنفر داشت که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود « اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس **** گاه تو خواهم شد » *** و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست *** دلداده به ديدنش آمدو ياد آورد وعده ديرينش شد : « بيا و با من عروسي کن ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام » *** دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت : « اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ » دلداده اش...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    عشق"دوست داشتن" |