بازیچه تقدیر

متن مرتبط با «داستان» در سایت بازیچه تقدیر نوشته شده است

داستانه جالبیه مگه نه؟؟

  • نیلوبلاگ

    یک روز خانومی قبل از برگشتن همسرش از سرکار، در نامه ای نوشت: من خونه رو تا ابد ترک کردم و دیگه حاضر نیستم باتو زندگی کنم.... . . . . و نامه رو گذاشت روی میز و خودش رفت زیر تختخواب قایم شد که عکس العمل شوهرش رو بعد از خواندن نامه ببینه!! شوهر خسته از سر کار اومد خونه و وارد اتاق خواب شد و چشمش به کاغذ روی میز افتاد و نامه همسرش روخوند... پس از خواندن نامه با تمام خونسردی روی کاغذ چیزی نوشت در همین حین زنگ موبایل شوهر بصدا در میاد و شوهر جواب میده: سلام عزیزم ، من فقط لباسامو عوض کنم میام، منتظرم باش فداتشم خداروشکر این عفریته ، زنم از خونه رفته و برای همیشه گورشو گم کرده، انشاالله دیگه ریختش رو نبینم اصلا ازدواجم با اون بزرگترین اشتباه زندگیم بود،،...

    ادامه مطلب
  • بقیه داستان....

  • نیلوبلاگ

    لطفابرای خوندن ادامه داستان به ادامه ی مطلب بروید.... ...

    ادامه مطلب
  • یک داستان غم انگیز

  • نیلوبلاگ

    اين جسد يک پسر عاشق است كه در كنار قبر دوست دخترش خود كشى كرد   اين پسر كه عاشق دختر ميشه که خانواده دختر ان را براش نميدهند  و ميگن دخترما حالا سنش كم است. بگذار يك دو سال بگذره. پسر ميره انگليس هر روز با موبايل و اينترنيت با دختر در ارتباط بود. براش ميگه هر چه زودتر برميگردم دوباره ميایم خواستگاريت ولى خانواده دختر فيسبوك و موبايل را از دختر ميگيرن تا ازهم خبری نداشته باشن. دختر را میدهند به يكى ديگه. روزى دختر از يک رفيقش موبايل را ميگيره با پسر تماس ميگيره ميگه من را به اجبار دادن به يک پسر ديگه قرار است 2 روزه ديگه عروسى بكنيم . پسر ميگه  نميگذارم ، تو از من هستی . دختر ميگه بدنم يا مال تو است يا مال خاك. ...

    ادامه مطلب
  • داستان

  • نیلوبلاگ

     معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ... دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم! دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پ...

    ادامه مطلب
  • داستان غم انگیزخودکشی

  • نیلوبلاگ

    رو حجله عکس یه جوون ۱۶ / ۱۷ ساله چسبیده بود !   دوروبر حجله چهار پنج نفر از رفیق هاش که اونام کم سن و سال بودن زانو غم گرفته بودن !   دلم نیومد ساده بگذرمو برم !   رفتم نزدیک تر باهاشون بعد از خوندن فاتحه برای شادی روحش،یکی از رفیقاش رو کشیدم کنارو پرسیدم چطور فوت کرده؟تصادف کرده؟! اونم با یه نگاه به حلقه ی توی دستم ازم پرسید متاهلی داداش؟گفتم آره،چطور؟ گفت ایشالا خوش بخت بشی؛گفتم فدات . . . بعد از چند ثانیه سکوت بهم نزدیک تر شد و گفت:قرص خورد،۶۰ تا ترامادول انداخت بالا و مارو تنها گذاشت! کمی خودمو عقب کشیدمو پرسیدم آخه چرا؟! گفت:۱سالی میشد به یه دختر علاقه شدیدی پیدا کرده بود جوری که حاضر بود براش جونشم فدا کنه . . . چند باری بخاطر دختره با خونوادش بحثش ش...

    ادامه مطلب
  • یه داستان اشک اور...

  • نیلوبلاگ

    دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم ؟ پسر: آره عزیز دلم . . . دختر: منتظرم میمونی ؟ پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند و گفت ، منتظرت میمونم عشقم . . دختر: خیلی دوستت دارم . . ... پسر: عاشقتم عزیزم . . . . بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت ، به هوش می آمد ، به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد .. پرستار : آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی دختر: ولی اون کجاست ؟ گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت؟ پرستار : در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت ؛ میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟ دختر: بی درند که یاد پسر ا...

    ادامه مطلب