
پسرك از دورنظاره مي كرد اينبار مي خواست نزديكتر برود و با شهامت نيت خود را به او بگويد اما انگار حس عجيبي او را محكم به زمين بسته بود بالاخره بر خود مسلط شد وبا قدمهايي كوتاه به جلو رفت و آرام گفت سلام ببخشين خانم مي خواين كفشاتونو واكس بزنم؟ دخترك نيم نگاهي به هيكل پسر انداخت و گفت نه پسر سر به زير انداخت و گفت من به كارم خيلي وارد نيستم اما لطفا اجازه بدين واكس بزنم دخترك گفت اگر وارد بودي هم واكس نمي خواستم حالاكه وارد هم نيستي. پسر دو باره نگاهي حسرت آلود به دختر كرد وگفت اما واكس من با بقيه خيلي فرق داره دختر جواب داد بيخوده بازار گرمي نكن نه به وارد نبودنت نه به اين حرفات آقا برو من منتظر كسي هستم مزاحم نشو پسر پرسيد منتظر فرد عزيزي هستي؟ دختر جواب داد به شما مربوط نيست عجب ...
ادامه مطلب