
لطفابرای خوندن به ادامه ی مطلب بروید.... ...
ادامه مطلب
لطفابرای خوندن به ادامه ی مطلب بروید..... ...
ادامه مطلب
لطفا برای خوندن ادامه ی داستان به ادامه ی مطلب بروید..... ...
ادامه مطلب
لطفابرای خوندن به ادامه ی مطلب بروید ...
ادامه مطلب
ای بابااین چی داره واسه خودش میگه؟؟؟؟ گفت:النازترخدامن دوست دارم میخامت نه برای یکی دوروزبرای یه عمرزندگی. چی بایدمیگفتم،نمیدونم چرایک دفعه ای لال شدم یه حسی تودلم میگفت توهم حسام رودوست داری توی این افکاربودم که زدروترمزوازماشین پیاده شد.واچرااینجوری کرد؟داره بارون میاداگه همین جوری بیرون وایسه سرمامیخوره.درماشینوبازکردم وگفتم:سوارشوبریم دیره. -ببخشیدهمیشه زیاده روی میکنم؛اصلانمیتونم احساساتمو درست بیان کنم. صداش میلرزیدداشت گریه میکرد.نه نمیخاستم گریه کنه انگارمنم ته دلم واسش میلرزه. گفتم:آقاحسام شمااتفاقاخیلی خوب احساساتتونوبیان کردین.راستش منم.... دیگه نتونستم حرفموادامه بدم برگشت سمت من باحالت تعجب گفت:حسام، صداکن مرا،صدای توخوب است. پس خجالت گذاشتم کناروباصدای بلندی گفتم:حسام...
ادامه مطلب
اینم بقیه داستانم...لطفابرای خوندش به ادامه ی مطلب بروید نظربذارین دیگه دوستان...
ادامه مطلب
ای وای نمیدونم چراانقدسرکلاس این استاده خسته میشم. نگار:خب تقصیرخودته دیگه الناز،کم به خودت سخت بگیریکم سرکلاسابابچه هابجوش. -بجوشم؟تابازاون پسره ی چندش فکرای بیخودبکنه باخودشه؟ -آخه کجاش حسام چندشه؟قدبلند،خوش استایل،وازهمه مهمترپولدار. دیگه هیچی نگفتم.خسته شدم ازدسته این پسره من دانشجوی ترم دورشته ادبیات دانشگاه تهرانم.یادش بخیرروزی که اعلام نتایج کنکوربودهیچ کی باورش نمیشدکه من رتبه بیست وهشت روبیارم.مادروپدرم خیلی دوست داشتن که من وکالت بخونم اماازبچگی عاشق رشته ی ادبیات بودم. -هی،النازکجایی باز؟ببین این پسره چی کرده برات....اوووهع جلومونگاه کردم وای بایه ازرای بادمجونی دم دانشگاه وایستاده بودجلومونو دستشوگذاشته بودروبوق... دیگه طاقت این بچه بازیاشونداشتم جلورفتم وبالحن جدی گفتم...
ادامه مطلب