صفحه3بازیچه تقدیر | بلاگ

صفحه3بازیچه تقدیر

تعرفه تبلیغات در سایت

دیگه نتونستم طاقت بیارم وگوشیموبرداشتم وبه زویازنگ زدم.

بعدازسه تابوق برداشت.

-به به سلام یوکابت خان.

-سلام زویا.بایدببینمت.

-درباره ی مایاست.آره؟

-آره.حالامیای؟

-باشه.ادرسوبرام مسیج کن.

-پس فعلا.

زویاخواهرمایابودولی بااینکه زویا16سالش بودومایا23سال ولی مایابه حرف زویاگوش میکرد.الحقم زویابزرترازسنش رفتارمیکنه.

آریا:یوکابت پس فرداجشن تولدمهرساست توام میای؟

لبخندتلخی زدم وگفتم:چرا که نه؟

اون روزبازویاحرف زدم ویه نقشه ی توپ کشیدیم.

دوروزبعد:

تولدمهرسا،نامزداریابود.من لباس استین سه ربع بنفش بامارک نایک ویه شلوارلی مشکی پوشیدم.

وقتی رسیدم مهرساواریاداشتن وسط میرقصیدن.اوف ایناهم که ازالان شروع کردن خدابخیربگذرونه اخرشو.

دیدم مایاتنهاست وفرصت خوبی که باهاش حرف بزنم رفتم کنارش نشستم وگفتم:سلام.

اصلابهم محل ندادالبته حقم داشت بارفتارچندروزپیشم.

گفتم:مایاخانوم.باهام قهری؟

مابا:نه،فقط میخام اززندگیم بری بیرون؟

-چرا؟دوستت دارم.

-مگه اون فیلموندیدی؟

-اماتوفقط عقدبودی ازدواج که نکرده بودی؟

-میتونی باکسی زندگی کنی که قلب نداره؟

چشام گردشدوباحالت تعجب پرسیدم:چی؟

-ببین یوکابت من قلبم باکامیاب دفن شد.حالاهم قلبی ندارم که توش احساس تنفرشکل بگیرنه دوست داشتن.

اب دهنموبه زورقورت دادم وتاخواستم جوابشوبدم بلندشدورفت پیش پسری که تازه اومده بود.بهش دست داد.وای نه خدای من لبای خیس مایاچسبیده شد به لبای اون پسر.پس نمیگفت که قلب نداره پس حالابااین پسر؟چراعشق بازی کرد؟

باعصبانیت بهش خیره شدم.مهرساصدای اهنگ کم کردومایاباصدای بلندگفت:ایشون مهرزدان.

آریاگفت:مهرزاد......

بنظرتون مهرزادکیه مایامیشه؟؟؟؟

ادامه دارد.......

بازیچه"تقدیر,...
نویسنده : nasim بازدید : 386 تاريخ : 24 / 3 ساعت: 11:29 PM

آرشیو مطالب

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :