بازیچه تقدیر

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

بالاخره روزعقدمون رسید....

نمیدونید چه حالی دارم فقط،ازیه طرف نگرانم که آیندم چی میشه وازطرفی خوشحالم که به کسی که دوست داشتم رسیدم.

یه مانتوی سفیدکه روش مرواریدکاری ومنجق دوزیه که اگه زیرنوربرم مثل لوسرمیدرخشم،بایه شال صورتی کمرنگ وشلوارلی یخی.<اگه ترکیب رنگش خیلی ضایس دیگه ببخشین چیزی که به رنگ سفره عقدبیادمدنظرم نمیامد>

داشتم خودمو آرایش میکردم که زویا اومد تواتاق.

نیشش تابناگوشش بازبود.مطمئنم چیزی شده که انقد خوشحاله پس پرسیدم.

-زویاچته شادی؟

زویا:خوب امروزعقد توئه دیگه منم خواهرتم بایدشادباشم.

چشمامو براش ریزکردم وگفتم:بروبچه،راستشوبگو.

آب دهنشوقورت دادوگفت:اون پسرعموشم هست؟

ازلحنش خندم گرفت.

-کدوم ؟نکنه آرمانو میگی همونی که ازت 3سال بزرگتره؟

-آره همون امروزهست؟

-ای زویای بی شعورخجالت بکش.

-اااااااااااااااااااااا،خوب چیه هرکی واسه خودش یه برنامه هایی داره دیگه.

خواستم جوابشوبدم که کامیاب یهواومد تو.

-به به نفسم چه نازشدی؟

یه لبخندپهن درجوابش دادمو گفتم:شماهم خیلی آقاشدی بااین کت وشلوار.

-اینم که سلیقه شماست.

زویادست کامیاب روگرفت وگفت:کامیاب،آرمانم هست؟

-آره؛ای بسوزه پدرعاشقی زویا جون

ادامه دارد......
 

نویسنده : nasim بازدید : 745 تاريخ : 17 / 4 ساعت: 7:55 PM
برچسب‌ها :

لطفابرای خوندن به ادامه ی مطلب بروید....

نویسنده : nasim بازدید : 730 تاريخ : 9 / 4 ساعت: 7:27 PM
برچسب‌ها : بازیچه"تقدیر,

لطفابرای خوندن به ادامه ی مطلب بروید.....

نویسنده : nasim بازدید : 689 تاريخ : 5 / 4 ساعت: 8:42 PM
برچسب‌ها : بازیچه"تقدیر,

دوستای گلم امیدوارم خوشتون اومده باشه....

داداش دانیال گلم،آدرس وبتونمینویسی برام؛خواهشابنویس تالینکت کنم وهمین که بهت سربزنم.....

لطفابرای خوندن ادامه ی داستان به ادامه ی مطلب بروید...

نویسنده : nasim بازدید : 678 تاريخ : 3 / 4 ساعت: 9:53 PM
برچسب‌ها : بازیچه"تقدیر,

فالگیرشروع کردبه گرفتن فال قهوه

چه خوش خیال

انتظارطالعی شیرین ازقهوه ای تلخ

 

جاده بی انتهابود

واطرافش درختان حزن خودنمایی می کرد

کف ذستم رانگاه کردم

خطوطی پرپیچ وخم نشانگر

زندگی پرازسختی میداد

 

آسمان آبی نیست

خورشیدپیدانیست

راست میگویندکه درخت حزن

بی دلیل وبدون نیازبه محبت

می روید

ولی همچنان زندگی جاریست

 

دوستای گلم ازتون خواهش کردم ،من این داستاناوشعراروخودم میگم .خواهش میکنم اگه مایلیدبخونیدونظربذارید.درموردداستان بازیچه تقدیراگه نقدی دارین بگین.محبت

 

نویسنده : nasim بازدید : 618 تاريخ : 1 / 4 ساعت: 0:55 AM
برچسب‌ها : درخت"حزن,

نویسنده : nasim بازدید : 612 تاريخ : 29 / 3 ساعت: 8:36 PM
برچسب‌ها :

دلتنگی های آدمی را

                             بادترانه ای میخواند

رویاهایش راآسمان پرستاره نادیده میگیرد

وهردانه ی برفی

                        به اشکی ناریخته میماند

سکوت سرشارازسخنان ناگفته است

ازحرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

وشگفتی های برزبان نیامده

دراین سکوت حقیقت مانهفته است

حقیقت تو

               و   من

                                

نویسنده : nasim بازدید : 323 تاريخ : 29 / 3 ساعت: 8:26 PM

وقتی هستم قدرمونمیدونی اماوقتی میرم تاریخ تولدم یا

پلاک ماشینم میشه پسوردگوشیت یاپسوردزندگیت.....

میدونم وقتی یادکارام میافتی یه لبخندگوشه ی لبت میادوبعدشم های های گریه میکنی......

بددردداره نبودنت.......

حالاتوبگودردنبودنم چطوره؟؟

من که هنوزم عاشقتم....مواظب خوت باش

نویسنده : nasim بازدید : 309 تاريخ : 28 / 3 ساعت: 5:06 PM

میخاستم بلندشم ویه مشت اساسی مهمون فکش کنم که خوردتولبای همه ی زندگیم.

که اریاگفت:ایشون مهرزادهستن،دوست بنده.

وقتی دیدم دیگه مایانیومدپیشم ومشغول رقصیدتن بامهرزادشده خدایی داشتم ازحسادت میترکیدم.

رفتم نشستم کنارزویاوپرسیدم:زویااین خواهرت چش شده؟این پسره کیه؟

زویا:چیه رگ غیرتت بادکرده؟

-اه اه نه توبگوحالا.

-پسرعموم درضمن نامزده مایاهم هست.

-چی؟چی نامزده مایا؟

-خب/اره.

فلاش بک

5سال پیش##مایا

وای مامان خیلی استرس دارم.چرادیرکردن؟

مامان:خوبه خودتم میدونی الان شهریوره اصفهانم که همیشه پرمسافره پس توترافیکن.

انگارقانع شدم.رفتم تواتاقم .طبق معمول زویاداشت شعرحفظ میکرد.بزرگترین والبته اساسی ترین بدبختی زندگی من اینه که باخواهرکوچکترم که 4سال ازم کوچکتره هم اتاقیم.

توفکربودم که صدای اس گوشیم اومد.کامیاب بودنیشم تابناگوشم واشد.

داده:عشقم دارم دسته گل میگیرم بگورزاش چه رنگی باشن.

-هرچی خودت دوس داری،سلیقتوقبول دارم.

-ای قربون این چاپلوسیات برم من.

گوشیوانداختم سرتختم وطبق معمول زویاشروع کرد.

زویا:به این اقاکامیاب بگوانقدمزاحم نشه.

گفتم:اخه به توچه؟به من اس میده.

ریزخندیدوگفت:خداقسمت منم بکنه.

عروسک روتختم وپرت کردم براشو گفتم:بروبچه پروتوهنوزپنجم ابتدایی هستی.

هرچندکه خودمم تازه امسال میخواستم برم سوم دبیرستان.

صدای زنگ خونه اومدوپشت سرش خانواده کامیاب اینااومدن داخل....

ادامه دار......

نویسنده : nasim بازدید : 305 تاريخ : 28 / 3 ساعت: 4:38 PM
برچسب‌ها :

لطفابرای خوندن به ادامه ی مطلب برویدآرام

نویسنده : nasim بازدید : 380 تاريخ : 24 / 3 ساعت: 11:29 PM
برچسب‌ها : بازیچه"تقدیر,

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :

اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها