ادامه....

ساخت وبلاگ

 مرضی جون:خب دیگه بهتره واردبحثای اصلی بشیم.مهریه؟؟؟

پدرجون که تاالان ساکت بود گفت:بهتراین چیزاروخودجووناتعیین کنن.

همه نگاهاشون به طرف من چرخید.چی میگفتم؟؟؟صدوهفتادتابه خاطرتاریخ تولدعشقم،هفتادودوتاشاخه گل رزصورتی بخاطرتولدخودم.

ازچشای همه معلوم بودکه راضی بودن مرضیه جون کرکشیدهنوزم صدای اون کرتوگوشمه پس چی شداون همه شادی؟؟؟چراهمه چی انقدزودگذشت؟

پاشدیه انگشتربرلیان دستم کردبالاخره من نشون شده ی حسام شدم برق شادی توچشماش معلوم بود.نگام افتادبه بهرادجوری نگام میکردانگارپول باباشوخوردم اوف ولش کن بابا.

خواستگاری تموم شدوهمه رفتن منم خیلی خسته بودم رفتم اتاقم که بخوابم.

مامان صدام کرد:النازباورم نمیشه انقدزودعروس شدی،همین دیروزبودقبول شدی تهران غم بزرگی دلموگرفت حالاکلاداری میری تهران.

چشماش پرشداشک دلم گرفت راست میگفت انگارهمین دیروزبودارفتم تهران

دیگه نفمیدم چی شدولی تاچشمموبازکردم دیدم توبغل مامانمم ودارم به شدت گریه میکنم.

-امیدوارم باحسام خوشبخت شی.مبارکت باشه دخترم.

-مرسی مامان.

دیگه رفتم تواتاقم.تاخواستم بخوابم صدای گوشیم بلندشد.وای این دیگه کیه؟؟؟

گوشیموبرداشتم ای جانم حسامه.نمیدونم همه مث منن یامن فقط وقتی عشقم اس میده شادمیشم؟

سلام عزیزم راستی مافردابرمیگردیم تهران.<امشب زیباترازهمیشه بودی>

براش فرستادم:چه قدزود؟نروحسام بمون دیگه خواهش میکنم.

فرستاد:باشه من نمیرم.اخه بهرادکارداره.

اه اه بازم بهرادپسره ی نچسب.

-خب دیگه کاری نداری عزیزم؟

-نه فرداساعت نه صبح کجا؟؟

-گنجنامه رودوست دارم.

-باشه هرجاتوبگی.دوستت دارم.

-منم همین طور.بوس

فرداباهم رفتیم گنجنامه خیلی خوش گذشت.ازکنارحسام بودن احساس آرامش داشتم.موقع برگش گفت:میدونی حسام یعنی چی؟

گفتم:یعنی حس سلامت وآرامش من.

وبعدزودگردنشوازعمق وجودبوس کردم.

-اوا،دختریک دفعه دیگه ازاین کاراکنی جفتمون اون دنیایما.

همه چی خیلی زودگذشت.چه قدلباس عروس بهم میاومد،من که انقدخودم خوشم اومدحسام دیگه میخاست چی کارکنه؟؟؟

مرضی جون اومدداخل آرایشگاه:عروس گلم آماده ای بریم؟ماشالایه تیکه ماه شدی.

چه قدسرم سنگین شده.اوف.

کاش اون شب هیچ وقت تموم نمیشدکاش.

ادامه دارد.....

...
نویسنده : nasim بازدید : 189 تاريخ : 8 / 2 ساعت: 8:08 PM

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :

close
تبلیغات در اینترنت