صفحه 8

ساخت وبلاگ

بالاخره روزعقدمون رسید....

نمیدونید چه حالی دارم فقط،ازیه طرف نگرانم که آیندم چی میشه وازطرفی خوشحالم که به کسی که دوست داشتم رسیدم.

یه مانتوی سفیدکه روش مرواریدکاری ومنجق دوزیه که اگه زیرنوربرم مثل لوسرمیدرخشم،بایه شال صورتی کمرنگ وشلوارلی یخی.<اگه ترکیب رنگش خیلی ضایس دیگه ببخشین چیزی که به رنگ سفره عقدبیادمدنظرم نمیامد>

داشتم خودمو آرایش میکردم که زویا اومد تواتاق.

نیشش تابناگوشش بازبود.مطمئنم چیزی شده که انقد خوشحاله پس پرسیدم.

-زویاچته شادی؟

زویا:خوب امروزعقد توئه دیگه منم خواهرتم بایدشادباشم.

چشمامو براش ریزکردم وگفتم:بروبچه،راستشوبگو.

آب دهنشوقورت دادوگفت:اون پسرعموشم هست؟

ازلحنش خندم گرفت.

-کدوم ؟نکنه آرمانو میگی همونی که ازت 3سال بزرگتره؟

-آره همون امروزهست؟

-ای زویای بی شعورخجالت بکش.

-اااااااااااااااااااااا،خوب چیه هرکی واسه خودش یه برنامه هایی داره دیگه.

خواستم جوابشوبدم که کامیاب یهواومد تو.

-به به نفسم چه نازشدی؟

یه لبخندپهن درجوابش دادمو گفتم:شماهم خیلی آقاشدی بااین کت وشلوار.

-اینم که سلیقه شماست.

زویادست کامیاب روگرفت وگفت:کامیاب،آرمانم هست؟

-آره؛ای بسوزه پدرعاشقی زویا جون

ادامه دارد......
 

...
نویسنده : nasim بازدید : 760 تاريخ : 17 / 4 ساعت: 7:55 PM

آرشیو مطالب

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :