صفحه4بازیچه تقدیر

ساخت وبلاگ

میخاستم بلندشم ویه مشت اساسی مهمون فکش کنم که خوردتولبای همه ی زندگیم.

که اریاگفت:ایشون مهرزادهستن،دوست بنده.

وقتی دیدم دیگه مایانیومدپیشم ومشغول رقصیدتن بامهرزادشده خدایی داشتم ازحسادت میترکیدم.

رفتم نشستم کنارزویاوپرسیدم:زویااین خواهرت چش شده؟این پسره کیه؟

زویا:چیه رگ غیرتت بادکرده؟

-اه اه نه توبگوحالا.

-پسرعموم درضمن نامزده مایاهم هست.

-چی؟چی نامزده مایا؟

-خب/اره.

فلاش بک

5سال پیش##مایا

وای مامان خیلی استرس دارم.چرادیرکردن؟

مامان:خوبه خودتم میدونی الان شهریوره اصفهانم که همیشه پرمسافره پس توترافیکن.

انگارقانع شدم.رفتم تواتاقم .طبق معمول زویاداشت شعرحفظ میکرد.بزرگترین والبته اساسی ترین بدبختی زندگی من اینه که باخواهرکوچکترم که 4سال ازم کوچکتره هم اتاقیم.

توفکربودم که صدای اس گوشیم اومد.کامیاب بودنیشم تابناگوشم واشد.

داده:عشقم دارم دسته گل میگیرم بگورزاش چه رنگی باشن.

-هرچی خودت دوس داری،سلیقتوقبول دارم.

-ای قربون این چاپلوسیات برم من.

گوشیوانداختم سرتختم وطبق معمول زویاشروع کرد.

زویا:به این اقاکامیاب بگوانقدمزاحم نشه.

گفتم:اخه به توچه؟به من اس میده.

ریزخندیدوگفت:خداقسمت منم بکنه.

عروسک روتختم وپرت کردم براشو گفتم:بروبچه پروتوهنوزپنجم ابتدایی هستی.

هرچندکه خودمم تازه امسال میخواستم برم سوم دبیرستان.

صدای زنگ خونه اومدوپشت سرش خانواده کامیاب اینااومدن داخل....

ادامه دار......

...
نویسنده : nasim بازدید : 323 تاريخ : 28 / 3 ساعت: 4:38 PM

آرشیو مطالب

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :