بقیه داستان....

ساخت وبلاگ
چه ملوسکی شده بودم.ازآرایشگاه که رفتیم بیرون حسام به حالت دوخودش رسوندبهم که صدای فیلم برداردراومد:چه وضعش آقااروم بریدعروس خانم روبیارید. نفهمیدم حسام چی داشت زیرلب میگفت اما هرچی بودفکرکنم ناسزابه فیلم برداربود. بالاخره باکلی نازوادامنو سوارآزرای بادمجونیش که حالاباغنچه های گل سرخ تزیین شده بودکرد. حسام گفت:چه خوشگل شده خانومی.دوستت دارم. هیچ وقت بهش نگفته بودم که دوسش دارم یه چنددفعه ای بهم گفت بودتومنودوس نداری چراهروقت بهت میگم دوستت دارم یامیگی مرسی یامنم همین طور.ریزخندیدم. -بهتره نخندی النازی چون خیلی خوردنی شدی یک دفعه ای دیدی به جای اینکه بریم باغ رفتیم خونه. خندم رولبم ماسیدوگفتم:خجالت بکش تموم که نمیشم. به باغ رسیدیم بعدازکلی بوس ومبارک باشه راهی جایگاه عروس ودومادشدیم. بهرادوپریا<دخترعموش>بهمون نزدیک شدن. پریا:حسام نمیای برقصی؟ حسامم بدون اینکه حرفی بزنه بلند شدوباهاشون رقصید.دندونام داشت ازشدت عصبانیت بهم میکوبید.ای بیشعورمگه دامادنیستی بایدباعروست برقصی نه باهرکسی. تااخرشب هرچی حسام بهم گفت جوابشوندادم.خونه که رسیدیم. حسام:النازی ناراحتی؟ -نه خوشحالم،که شب عروسیمون باهمه ی دخترای فامیلتون رقصیدی وکروکرراه انداختی.تویه هرزه ای. دیگه نفهمیدم چی شدولی دست محکم وگرم حسام به گونه ام اثابت کردمنو سیلی زدناخودآگاه اشکام جاری شد:من هیچ میلی به توندارم،فکرکردی چون شوهرمی میتونی بزنیم. بعدم به اتاق خواب رفتمودروقفل کردم. اومدپشت درالنازجونم ببخشید.خوب قبول کن بدحرف زدی منم کنترل اعصابموازدست دادم.به راحتی به دستت نیاوردم که حالابه خاطریه حماقت بچگانه ازدستت بدم. ازبچی زودفراموش میکردم ناراحتیامو. دروبازکردم اومدتو. کمک کردتالباس سنگین عروسی رودرارم ویه لباس خواب بپوشم.منم به سرعت دکمه های پیراهنشوبازکردم. حسام:قول بده تااخرش باهامی وبه این عشق وفاداری. -منم قول میدم ولی توچی؟ -منم همین طورتاآخرش کنارتم. بعدسرموگذاشت روس سینه ی پهنش وموهاموبوسید چرا"تاوان",...
نویسنده : nasim بازدید : 167 تاريخ : 12 / 2 ساعت: 3:30 PM

آرشیو مطالب

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :